عبدالله مستوفى

289

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

نميدهيد . اگر راست ميگوئيد ، و واقعا دلتان براى كشاورزان ميسوزد ، شر مأمورين دولتى را از سر آنها بكنيد « 1 » . خوانندهء عزيز تصور نفرمايند ، كه من ملاكم ، و براى جلوگيرى از ضرر خود ، در اطراف اين موضوع ، قلم‌فرسائى ميكنم . خير ! من آنچه ملك از پدرم بميراث داشتم همه را از دست داده‌ام . نصف آن ، چنان كه در سابق اشاره كرده‌ام ، با خانهء موروثى در قرضى ، كه براى خدمت بدولت گريبان گيرم شده بود ، از كفم رفت ، و باقى آن را هم ، در بيست سالهء دورهء پهلوى ، بواسطهء كمى و كوتاهى اشل حقوق و زيادى مخارج ، چنان كه شايد در آينده از آن ذكرى بكنم ، از دست داده‌ام . امروز از آنچه آسمان بر آن سايه افكند ، جز يك خانه در شميران ، ملك و مستغلى ندارم ، و خوب ميدانم ، كه آن‌ها كه ميخواهند ، از اين انتشارات و برهم زدن روابط طبيعى بين رعيت و مالك ، و با گل آب كردن بين آنها ، ماهى وجاهت و رياست و وزارت و رهبرى بگيرند . از اين نوشتهء من ، خيلى عصبانى خواهند شد . من باكى ندارم ! بر فرض اينكه مرا ( مرا هم ) مرتجع

--> ( 1 ) - امروز سه‌شنبهء سيزدهم ارديبهشت 1328 در علىآباد جنب دهن‌آباد ملكى آقايان پيرنيا كه من در اين دو ده مستاجرم آمده‌ام ، نزديك ظهر خبر آوردند دو نفر ژاندارم بخانهء كدخدا نظر ، كدخداى ده آمده‌اند . بعد از نهار ديدم كدخدا دو سه تا ورقه در دست وارد شد . گفت من كه سواد ندارم ، به‌بينيد اين كاغذ كه ژاندارمها آورده‌اند چيست . مثل اين است كه خودشان هم سواد ندارند كه بدانند مأمور چه كارى هستند . كاغذها را گرفتم . يكى شكايت‌نامه‌اى بود كه شاكى پولى به كسى داده ، حال كه پس ميخواهد به او پس نميدهند . طرف شكايتش حسين عطار است . كدخدا گفت : اصلا در اين ده عطار ندارم كه حسين باشد يا حسن . ديگرى دو احضاريه بود كه عبد الرضا پسر غلامعلى را از تهران احضار كرده بودند ، كدخدا گفت اصلا چنين اسمى در اين ده نيست . ملاحظه فرمائيد براى دو تا احضاريه آن هم بغلط دو نفر ژاندارم بخانهء كدخدا وارد مىشوند ، نهار و چاى ميخورند ، اسبهاشان كاه و يونجه ميخورند و بالاخره براى چه ، براى هيچ ! در فشافويه البته علىآباد دو سه تا است . ممكن است در علىآباد ديگر ، اين اسامى وجود داشته باشد ولى دو نفر ژاندارم براى يك احضاريه چه معنى دارد ، و انگاه به مجرد ورود همانطور سواره بپرسند چنين شخصى در اين ده هست يا نه و همين‌كه ملتفت شدند كه چنين شخصى اينجا نيست ، فورا بايد بروند . ولى آقايان هيچوقت در به دو ورود از مأموريت خود حرفى نميزنند . چرا ؟ براى اينكه اگر فورا مأموريت خود را بگويند طرف فورا وسيلهء رفتن آنها را فراهم مىكند و از سورچرانى بازميمانند و بسا ممكن است كه اصلا مثل ما نحن فيه عوضى آمده باشند . اين است كه هيچوقت از مأموريت خود در به دو ورود چيزى نميگويند . همين كه خودشان و مالشان سير شدند ، آنوقت است كه نوبت ايراد مأموريت ميرسد . خدا نكند درست آمده باشند ، اگر چنين فاجعه‌اى رخ بدهد ، بدبخت صاحبخانه را نصف العمر ميكنند و با اينهمه ، با دو سه و حتى ده تومان كه از صاحب خانه ميگيرند كار را ناقص گذاشته ميروند و در پادگان پست و نزد رئيس خود يك مشت دروغ‌ور است بهم ميبافند كه براى دفعهء بعد و بعدتر هم راهى باز گذاشته باشند . اگر راست ميگوئيد و دلتان به حال طبقهء زارع ميسوزد ، شر اين ژاندارمها را از سر آنها بكنيد .